ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

282

قصص الانبياء ( فارسى )

من زيادت كن . حق تعالى به دو وحى فرستاد قال : انّى قابض ارواح الملوك [ حتّى ] لا يبقى فى الدّنيا ملك غيرك . گويند از شام بسوى عجم آمد و ايشان را نيز برداشت كه ايشان نيز ملوك بودند . و آصف برخيا كتاب‌خوان بود . هيچ‌كس تورات ظاهر نتوانست خواندن مگر او كه عالم‌ترين زمانه بود . ويرا وزير خود كرد . چون همهء جهان ] b 131 [ او را گشت و آدميان زيردست او شدند هفتاد شب ديگر بايستاد و دعا كرد و گفت يا ربّ زيادت خواهم . وحى آمد كه پريان را نيز مسخر تو گردانيدم . سليمان هرچه مهتران ايشان بود همه را بخواند و ولايات قسمت كرد بريشان . پس هفتاد شب ديگر عبادت كرد و گفت الهى زيادت خواهم . وحى آمد كه ديوان را نيز بفرمان تو كردم . ايشان را نيز بخواند و ولايات قسمت كرد بريشان و بهرجاى مقامشان پديد كرد و فرمانها بفرمود . زيادت خواست . حق تعالى وحوش را بفرمان او كرد . هفتاد شب ديگر دعا كرد و گفت يا رب زيادت خواهم . حق تعالى باد را و آب را بفرمان او كرد . گفت آلهى هرچه به زير كبودى آسمان است بايد كه بفرمان من باشد . چنان كرد تا چنان شد كه چون بكوه رسيدى كوه با او بسخن آمدى كه اى پيغامبر خداى در من زر است يا سيم يا گوهر . هرچه بودى بگفتى . اگر خواستى برگرفتى و اگر نه بماندى تا وقت حاجت . و بيشتر بدشت و بيابان بودى ، و با اين همه رنج و مشغولى يك ساعت از تسبيح و عبادت و طاعت فرو نماندى . و همچنين از زمين آواز آمدى كه در وى « 1 » گنج است . و همچنين از دريا آواز آمدى كه در وى « 1 » گوهر است و مرواريد . همه چيز او را

--> ( 1 ) - كه اندرمى . ( ن )